أبو القاسم جنيد الشيرازي ( مترجم : عيسى بن جنيد الشيرازي )
54
شد الإزار في حط الأوزار عن زوار المزار ( مزارات شيراز ) ( ملتمس الأحباء ) ( تذكره هزار مزار ) ( فارسى )
بوسه بر چشم وى دادم و گفتم اى پروردگار جوانى غريبست بر وى رحمت كن در حال جوان را ديدم كه در روى من بخنديد گفت يا شيخ تو مرا خوار ميكنى و نزد خداى من عزيزم گفتم اى جوان مگر زنده گشتى گفت دوستان خداى هرگز نميرند و ليكن از خانهء بخانهء نقل ميكنند . حكايت : روايت ميكنند شيخ على رودبارى كه گفت جماعتى از درويشان پيش من رسيدند و يكى مرضى سخت داشت و اصحاب از خدمت وى ملول شده بودند پس آن درويش بمرد و او را دفن كردند چون خواستند كه در قبر سر كفن او بگشايند در لحد ويرا ديدند كه چشم بگشاد و گفت يا على ترا يارى دهم و مدد كنم در نزد خداى بجاهى و رفعتى كه مراست در قيامت « 202 » . حكايت : از شيخ نجم الدين اصفهانى روايت كردهاند كه حاضر شد در وقت دفن بعضى از صالحان چون خواست كه او را تلقين دهد ناگاه گفت اين ميشنويد كه اين ميت ميگويد عجب از مرده كه تلقين زنده ميدهد . روايت كردهاند از ابو فزارى كه گفت مردى بود كه بسيار با ما مىنشست و نيمهء روى وى درهم كشيده بود روزى گفتم اى يار تو با ما مىنشينى و صحبت ميدارى سبب چيست كه اين روى تو درهم كشيدهء ما را از حال خويش آگاه كن گفت اگر حال خود بگويم مرا امان ميدهيد گفتيم آرى . گفت بدرستى كه من نباشى بودم يعنى كفن از مرده باز ميكردم روزى زنى را دفن كرده بودند بعد از آن در قبر وى دررفتم و خواستم كه نبش كنم چون خشت برداشتم و خواستم كه رداى وى بركشم ديدم كه ميت ميكشيد و نميگذاشت پس گفتم آيا تو بر من غالبى و دليرى كردم و بر زانو بنشستم كه لفافه از وى بربايم كه ناگاه آن دست دراز كرد و
--> ( 202 ) - روايت مجمل و نامفهوم ترجمه شده است براى مزيد اطلاع عين روايت از شد الازار نقل مىشود : و عن الشيخ ابى على الرودبارى انه ورد عليه جماعة من الفقراء فمرض احد منهم مرضا شديدا فمل اصحابه عن خدمته فحلف الشيخ ان يتولى خدمته بنفسه و لا يتركه الى احد فخدمه اياما ثم مات الفقير فغسله بيده و كفنه و صلى عليه و دفنه فلما اراد ان يفتح رأس كفنه فى اللحد رآه عيناه مفتوحتان اليه فقال له يا ابا على لا نصرنك بجاهى عند الله يوم القيامة .